سرشمـــــاری

خونه ها يكي يكي داشت سرشماري مي شد.....
بالاخره مامور سرشماري و آمار به خونه كوچيك انتهاي كوچه رسيد
و در زد،چند لحظه نگذشته بود كه يه خانم تقريبا مسن در رو باز كرد
مامور آمار: سلام مادر، واسه آمار گيري مزاحم شدم
*بفرماييد امرتون
* شما چند نفريد؟
* مادر سكوت ميكنه و چيزي نميگه
*مامور آمار دوباره ازش ميپرسه مادر پرسيدم شما چند نفريد؟
*مادر در حين سكوتش غرق در فكر ميشه....
بعد گذشت چند لحظه ميگه: نميشه خونه ما بمونه براي فردا
* آخه چرا خانم؟
*(لبخند كمرنگي ميزنه و با يه حالت بغض ميگه):
آخه شايد فردا از پسرم خبري برسه الان نزديك به 20
ساله چشم براهشم و خبري ازش ندارم.....
و اين است قصـه اي از قصـه هاي مادراني كه همچنان منتظرند
تا خبري از فرزندشــان به آنها برسد و همچنان با غصـــه
بي خبري، زندگيشان سپري مي شود.
*شادي ارواح شهــداي مفقـودالاثر صلوات*