دا ***
همكارهاي بابا پسرها را كنار مي كشيدند و نوازش مي كردند. صحنه ي عجيبي بود.
سرباز ها با ديدن اين وضعيت گريه مي كردند. بعضي هايشان سيگار مي كشيدند.
مي رفتند و مي آمدند.مي نشستند الله اكبري مي گفتند و بلند مي شدند.
يك لحظه احساس كردم بهتر است خودم پيكر بابا را توي قبر بگذارم.
در حالي كه صدايم از بغض مي لرزيد ولي خودم را كنترل مي كردم تا نشكنم، گفتم: من خودم ميرم توي قبر.
صداي گريه همكاران بابا بلند شد.همه ي آنها و غسال ها مي گفتند:ما هستيم. ما اين كار را مي كنيم.
گفتم : نه من خودم مي خوام بابام رو توي قبر بذارم.
رفتم توي قبر و گفتم :بابا رو بدبن.
............
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:12 توسط ●•·گمــنـآمــ●•·
|